تبليغاتX
ساراکینا
زوریکا بوسه میزنم بر آبله های سیاهت
تازگیا یاد گرفتم میام می شینم می نویسم آروم میشم یه حالی هم داره که بهی بهی به .الآن بهترین چیز گفتن از امتحاناست که خیلی تکراری شده و بی خیال میشیم.دومین چیزم اگه بچه های خوابگاه رو در نظر بگیریم نبودن پسرای بلوک روبه روییه که بازم نباید به هیچ جامون باشه چون دختر خوشگله طبقه ما که پسرا بهش می گفتن آرش رفته و بعدشم پسرارو جابه جا کردن که اینم ابدا جای بحث نداره چون رفتنی رفتنیه. سومین موضوع دورو بریا اتاق کناریه که موقع نماز صبح آهنگ شهره می ذاره و باصداش می خواد واسه نماز بلندمون کنه، اینم می بندیم می ذاریم کنار.چهارمیش هم رفتن دوستم به کمیته انضباطیه که از نظر روانشناسی و جامعه شناسی بحث حجاب رو مطرح کرده و یکمم تیاتر اجرا کرده که مورد استقبال قرار گرفته و پرونده به این هوایی شده مختومه و ما کلی خوشحالیم که کمیته درش قهوه ای شده . موضوع پنجمم عشق اطرافیان ایناست که یکی انگشت کوچیکه پاش شیکسته چون آقا پشت خط بوده و دختر بی حواس  که طرف زنگ زده، اینم به کنار آخه پسره بیشتر از اینا ارزششو داره.موضوع شیششم دنبال انداختن گربه نر خوابگاه به دنبال گربه مادس که در این حین گربه نر بدجور مسدوم شده و گربه ماده از کارش عجیب پشیمونه آخه صداش کله خوابگاه رو برداشته.موضوع هفتمم یه حس خیلی ناشناسو بد و دربه در کنندس که توی کل بچه های طبقه افتاده که هیچ کس نمی دونه چیه فقط به طرز مشکوکی سرویس خالی شده و همه گوش به زنگند که نفر اول از سرویس بیاد تا با صدای بسته شدن دراتاقش  بعدیُ بدود توی سرویس

 

 

 

 

 

آخ این دورو بر آب میوه فروشی پیدا نکردم حاج عباسم کوبیدش بوی گند می داد که خیلی عجیبه کنسروهای سلف هم کوچیک شده آب معدنی هم حالمو به هم میزنه از نسکافمم بدم میاد چیپس پیاز خعفری بوفه  تموم شده پیرزنه گوشه خیابون رانی رو ریخت روی چادرش پرتقالا چسبیده بودند روش بعدشم نشست گدایی. هی هم نیگا نیگا کرد به بطری خالی رانی منم نیگا کردم

 

کاش میشدش نللگکیحزریلفبتیکگحیاشیبیبیغسیسشبجسیجگرتلیجیسغبک

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:7  توسط سارا 

زندگی ام از آخر شروع شد از همان سالیان دراز خوب و خوش زندگی میکردند از نقطه پایان قصه های  بعد پشت سر هم آمدند اول از همه ترس آمد بعد اتفاق و بعد هم همه چیزهای بدی که تا به حال فکر نکرده بودم.سختی کار این جا بود که گیر همان چیزی افتادم که سال های سال انتظارش را می کشیدم نه سخت ترین قسمت کار خوش خیالی بود خوش خیالی این که همه چیز فکرست و بس هی گفتم این توی فکربیرون نمی آد این پدر سو خته راهی برای واقعی شدن ندارد مشکل بزرگ دست کم گرفتن همه چیز بود و دست بالا گرفتن عقل کوچولویی که فکر می کرد بزرگ شده از وقتی فهمیدم که در امتحان تربیت بدنی از همه کندتر می رفتم و فکر می کردم تند ترینم درست از دست زدن بچه ها و خنده هایشان که فکر کردم برای من است نه طرف جلویی و عقبی از پچ پچ ها که فکر کردم برای زبل بودنم است نه ماست بودنم.دیر فهمیدم بزرگ شدم این که می گن مواظب خودت باش یعنی خودت مواظب باش لوس کوچولوی آخری.این وسط قربانی جسمی جاندار و زبان دراز نیست قربانی گوسفند از آسمان نازل شده یا اولین کسی که بعد از مرگ شاه وارد سرزمین می شود نیست قربانی ادبیات  است کسی که تجاوز جانانه ای بهش شده است هزارو یک دختر حرمسرا نیست ادبیات است .این جا به همان پل شکسته میرسیم که نمی دانم هایده یا مهستی می خواند"اما می بینی از دور پل ها همه خرابه"حالا تمام آرزوهایم آن طرف پل است و من لخت و پتی و گیس باز کرده این طرف پل یا عزا گرفتن و گیس کندن ویا دل به دریا زدن و توی آب پل غرق شدن حالا کلاغ سیاهه شدم که عصابش از دست رفتن و نرسیدن ها خورد شد و لانه را خورد و خمیر کرده و شده مصداق مرگ یه بار شیون یه بار کلاغ هیچ وقت به لانه اش نمی رسد

 

:مامان بزرگ خوبم که مردی  ببخش که پشت سرت دروغ می گم تا حالا چند بارزندت کردمو کشتمت

-حالا باید لحظه شماری کنم که بفهمم چی میشه

ـسارا  ر دادی

اوهوم .اوم. کوفت

:الآن نوشتم

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1390ساعت 19:25  توسط سارا 

پتی مردم دور و برمان بدون اینکه خودشان سر دربیارند و بفهمند راه و مسیر زندگی خیلی ها را تغییر می دهند .از مردم کم پیش میاید که مسیر را به جایی خوب که آخرش طرف توی سر خودش نزند برسانند برای رسیدن به مسیری خوب به مردمی نیاز هست که حسود نباشند،عاقل باشند،دنیا دیده باشند و روی هوا حرف نزنند که هیچ کدام از این ویژگی ها روی مردمی که مسیر را تغییر میدهند دیده نمی شود .پتی، امشب کاسه چه کنم را به خاطر خودم نگرفته ام می خواهم از رفیقی بگویم که که حرف های همین مردم که یکی از آن کره خرها من باشم با دست پشت کمرش زدیم و هلش دادیم توی لجن.پتی عزیزم میم دختری بود که رشته اش بماند و شیطنتش توی کل دانشگاه خودشان پر شده بود.میم روحیه خوب و فعالی داشت که شعرهای زیادی را حفظ کرده بود و در مسیر با صدای زیر زیبایی که داشت می خواند. میم بدون اینکه قصد و غرضی داشته باشد با پسرهایی که طالب آشنایی بودند و دوست داشتندبا روحیاتش آشنا بشوند صحبت میکرد. گفتن بدون اینکه قصد و غرضی داشته باشد از روی دروغ و چهره مقدس بخشیدن به میم نیامده است.بدون تلاش و کوشش زورکی شعرهایی می سرود که به راحتی می شد فهمید هوش و استعداد خوبی دارد. لبخندش روی لبش بود وسرش توی کار خودش .اتاق تک نفره ای داشت که دورتادورش کتاب چیده بود و روی دیوارهایش پر از پوسترنویسنده ها و روانشناسان بود.خودش فروید را درحالتی که بال دارد و  بالای سر هواپیمای بزرگیست کشیده بود.دخترهای خوابگاه چپ و راست توی اتاقش می رفتند و از حرفهایی که پشت سرش بود می گفتند. میم بعد از رفتن آنها آن طور که خودش می گفت:دور اتاقش می چرخید و بلند بلند شعر می خواند تاروی زمین بیفتد و ازشدت گریه از حال برود و فردا در محوطه انگار شب سختی را نگذرانده شاد و قبراق می أمد.به گفته خودش چند هفته ای می گذشت و دوباره سر و کله ی دخترها پیدا می شد که درهمان حال که از شعرهاو نقاشی هایش تعریف می کردند از شایعات پشت سرش می گفتند که گویا یکی از پسرهای ناخلف دانشگاه اورا در حالت مست توی پارتی دیده است و دخترها با تکرار این که ما تورا می شناسیم،مابهت اطمینان داریم او را به راه صاف و آسفالت خوب شدن دعوت می کردند و میم به سرگیجه ها و سردردهای شدیدی دچار شده بود که توی شعرهایش دیده می شد . میم آنقدر که تکرار شده بود دختر بدی است،دختر بدی است،دختر بدی است در ناخودآگاهش چا باز کرده بود که واقعا دختر بدی است و برایش طبیعی شده بود حالا که همه مرا بد می دانند پس چرا جدی جدی بد نباشم.میم جدی جدی وارد مخمصه بزرگی شده بود که حتی مداد نقره ای زیر چشمش نمی توانست نشان بدهد که ناراحت نیست و به افسردگی شدیدی دچار نشده است. میم توی گوش من بلند می گفت که توی بغل خیلی ها رفته است بدون اینکه دلیل این کار را بداند.و قسم می خورد هیچ لذتی نمی برد.میم همین دیشب زانوی غم بغل گرفته بود که بچه نا خواسته را چکار کند؟ و تمام پوسترها ی روی دیوارش کنار دیوار ریخته شده بودند ودرحالی که دخترها در اتاق را می زدند در را از پشت قفل کرده بودیم و من اشک میم را پاک میکرد.پتی، میم قصد خودکشی دونفره دارد.

...:دیگه دیگه  ...

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1390ساعت 23:45  توسط سارا 

پتی عزیز تا به حال روبه رویت ننشسته ام تا از خودت برای خودت بگویم.توله سگی هستی که اسمت مختصر شده ی پتیاره است و در کتابهای دبیرستان پتیاره به معنی زشت است و در نوشته های من به معنی سلیطه و معنی های دیگرش پدر سوخته و حرومزاده و برات می میرم .پشت ویترین مغازه نشسته بودی تا کسی چشمش تورا بگیرد و بگذارد کنار کامپیوترش-روی کابینت و یا دست دختر و پسر دست و پا چلفتی تا تو از دستشان بیفتی اما رسیدی به من تا بگذارمت روبه رویم .پتی رو ی فنجان زردی برجسته شد ه ای. حالا گلدان گل مریمی هستی که پاپیونی به ساقه اش بسته شده است و می خشکد و تو از خدایت هست که بیندازمش توی سطل آشغال تا سبک بشوی .معمولا گل های خشک شده از پنجره ی اتاقم پرواز می کنند و پرنده شدن را می فهمند بعد روی سنگفرش خیابان افقی می شوند و اولین عابر از کنارش رد می شود و دومی پا رویش می گذارد.پتی عزیز شباهت های زیادی باهم داریم از جمله زندگی سگی.قوم و خویشهایت طرفهای محمد شهر توی کوچه دراز و خلوت بین درختها ی بلند زبانهایشان را بیرون کرده اند و دم تکان می دهند آن که ماده است کنار جاده خوابیده است و توله اش بین علف هاست .چندتا کوچه پایین تر همان جایی که ته کوچه چندتا درخت به هم چسبیده است کشاورزی کلاه به سر بین بوته هایش دولا و راست می شود (من خیلی دوستش دارم اما هم را نمی شناسیم)سگ مریضی توی خودش جمع شده است و صدای ۲۰۷را نمی شنود .سوت زدنم روبه راهش نمی کند .پتی سگ دیگری هم زبانش را یادش رفته است و با سگ زبان درازی توی اتاق نشسته است و به واق واق هایش گوش می دهد سگ زبان دراز نای حرف زدن ندارد به سگ بی زبان می گوید:حرف های من که به هیچ جایت نیست منم که با این زر زدن ها آدم نمی شوم بگیر بکپ(بکف/بگف/.../.../)منم کپبدم(.../...)واق واق

...:بعد بیشتر با پتی آشنا می شوید

صفحه کلید دانشگاس علائم نگارشی نچ

به بهانه حرف زدن با پتی جون می خوام بنویسم فقط بنویسم همین ...

یکی گفت بابا رنگو صورتی کردی خیلی دهاتیه منم به خودم دلداری دادم به قول یکی دیگه همه از ده اومدیم و یاد کتاب جغرافی افتادم در ابتدا همه دور آبها جمع شدند بهد کم کم یکجا نشین شدند بعد ...

+ نوشته شده در  هشتم آبان 1390ساعت 21:3  توسط سارا 

این باد.این باران یکریزو پشت سرهم.این برف در راه گیر کرده.این سرمای توی جاده .این شیشه مه گرفته .این له له زدن برای رسیدن سرمای بی چشم و رو همه و همه نشانه ایست که این زمستان قربانی می شوم صبح زود تند نسکافه را سر میکشم تند لباسها را اتو میزنم تند ماشین سوار میشوم و کند ازروی تخت پایین میایم این زمستان زود آمد و به دنبال من میگردد شاید زیر پتو قایم شوم خودم خودم را خوب میشناسم تا شکست نخورم و خونم نریزد روی سفیدیها از این بچه بازی دست بر نمی دارم حالا سرما می دود و من میدوم بچرخ تا بچرخیم ازما گذشته ـ نمی دونم چرا همیشه حرفای بابام راست میشه -....

از همان کودکی روسپی بودم ازهمان روزها که پسر همسایه شوهرم نبود و بچه به بغل بودم !

+ نوشته شده در  ششم آبان 1390ساعت 22:30  توسط سارا 

میم .شمس پسر نه چندان خوشگل و پیرهن صورتی پوشی بود که پشت صندلی چرخدارش می نشست و باصدای دورگه مشروب خورده اش فروغ می خواند و به ((چیستم من؟از کجا آغاز میانم ))که می رسید به گفته خودش یاد بدبختی هایش می افتاد و های های گریه می کرد.میم شمس اشکهایش را با لباس صورتی اش پاک می کرد و زمانی این کار را انجام می داد که من رویم را بر می گرداندم و روی منبر می رفتم  ـــ هر چی من گفتم؟(این جمله را باصلابت می گفتم و دستهای توی جیبم یکم می لرزید).میم شمس روزها به سختی از پشت صندلیش بلند می شد و ماشین پراید سفید رنگش را برمی داشت و دور خیابانها به دنبال دختر مامانی و بانمکی می گشت که بشود شخصیت مقابل و با هم زیر یک سقف زندگی کنند.میم شمس ته ته قلبش دلبستگی شدیدی داشت به هر دختری که روی صندلی جلو می نشست و رژلبش را در میاورد و لب هایش را خواستنی می کرد.سر حرف را به آسانی باز می کرد و چیزی که زیاد به آن می نازید خواندن کتاب بوف کور هدایت بود که هیچ وقت تا آخرش را نخوانده بود هر از چند گاهی ترمز می کرد و بعد یادش می آمد که سوار موتور نیست تا دختر رویش بیفتد.توی پراید سفیدش که می نشست صدای ضبطش را بلند می کرد و بدون اینکه حرکت موزونی از خودش نشان بدهد لبهایش را باز وبازوبازو و بسته  می کرد و ازته تهش فریاد می کشید ومن صدای فریادش را نمی شنیدم فقط لب هایش زیادی باز می شدند.به زن های تقریبا زیبای توی ماشین ها کاری نداشت و به دنبال زن های گوشه خیابان بود که موهای زرد شان را کج انداخته بودند و به این فکر می کرد که باید این مو طلالیی ها را به خانه برساند.میم. شمس بوس های زیادی از لب های زیادی می کرد و آخرش خیره می شد به هرجا که دلش می خواست و به این فکر می کرد که چرا احساس هیچ لذتی نمی کند؟ .میم . شمس فراری بود از این که کسی بفهمد درونش چه کیفی می کند .با ولع لبش را روی لب دختر بغل دستیش می گذاشت و به گفته خودش آب از آبش تکان نمی خورد.میم . شمس کیفش همیشه همراهش بود و انگلیسی در سفر مطالعه می کرد و به دنبال کلمات excrement,disappointedمی گشت. بیشتر اوقات که دود سیگارش را بیرون می داد  مهرنوش مهرنوشش به سقف می رسد(مهرنوش دختری بود که میم . شمس تصور می کرد در گذشته با او دوست بوده است بدون اینکه حتی دست دختر را گرفته باشد).میم شمس شماره ام را از دوست پسر سابقم گرفته بود و اس ام اس هایی از برتراند راسل و اخوان می داد و گاهی هم از اینکه خروس چرا دست ندارد؟چون مرغ ممه ندارد.و وقتی جیغ می کشیدم جوابش این بود ـمن از بچه های دیروزم نه امروزــمن از بچه های دیروزم یابو نه امروز ــمن از بچه های دیروزم.وقتی که توضیح بیشتر می خواستم لیوانش را می شکست ــمن هیچ لذت انسانی نمی برم.میم .شمس برای بحث و گفتگو مرا کوچولو می دانست و خودش با خودش گفتگو می کرد ـنه نه این طوریام نیست . وخودش جواب خودش را می داد ــشایدم شما راست بگین.میم . شمس شماره همه دخترهایی که روی صندلی جلویش نشسته بودند و خاطراتی که با آنها داشت را به خاطر سپرده بود .شبها گریه می کرد که چرا خاطراتش یادش نمی رود و اسم های ساغر ـمیتراـمیناـافسانه و مهرنوش راداد می زد و دست هایش را دور بغل خودش می پیچاند و به خواب می رفت. گاهی ..پای ماهواره می نشست و تخمه می شکست و از اینکه هیچ دختری را نتوانسته انتخاب کند تا زیر یک سقف بخوابند یواش به خودش فحش می داد و من فقط پدر سگ /لاشی و سلیطه ها را می شنیدم.پی برده بود که به هیچ چیز این دنیا نمی شود تکیه کردو همه چیز غیر قابل اعتماد است و اینکه ایرانسل با پیش شماره های ۰۹۳۵ـ۰۹۳۶ـ۰۹۳۷ـ۰۹۳۸ووواز پایه ویران است و هر لحظه احتمال دارد کسی بگوید شماره مشترک مورد نظر خاموش است. میم . شمس از اینکه دوست دخترش شماره ثابت داشته باشد احساس وابستگی به دختر می کرد و اینکه احتمال دارد دیر تر بشنود شماره مشترک مورد نظر خاموش است.به دیوار اتاقش عکس هایی زده بود که بیشترشان را نمی شناخت خودش رویشان اسم گذاشته بود جک کچله/ژوزف پیشو/پیتر خوشگله . میم. شمس پشت سر هم چای می خورد و سیگار می کشید و هنگام غروب روی بالکن خانه اش به مهرنوشی فکر می کرد که در  تصورش توی سینما ساویز با هم فیلم دیده بودند ...

 

سارا نوشت:

به پنجره ای می اندیشم که پرده هایش تو را از من می گیرد.

هوس سقوط آزادی را کرد ه ام که با پا روی زمین بیام

 درسام مونده ههه ههه هق !

+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 19:46  توسط سارا  | 

باید تیری دیگر برداشت

این که

اینک

قطره

قطره

قط

ره

جاری است

این خون متلاشی و جوان رفقاست

ای گرم ترین آفتاب

بر شانه هامان بتاب

ما همان رسولان عریان و رنجیم

با آیین گوشت و گلوله و مرگ

و

شلیک فریاد

شعری از خسرو گلسرخی از مجموعه ی خسته تر از همیشه انتشارات آرویج ۱۳۸۳

سارا نوشت:روزنامه را روی آینه می کشم /چرا پاک نمی شوم؟!

باران که بارید/توزیر پتو خوابیدی/من پشت شیشه در کنارت قدم زدم و خیس شدم

علامت نقطه ای می گذارم روی صفحه ی سفید شاید مرا ببینی

روزی که زلفت را به باد دادی /طره ای دور قلبم گره خورد/آخ این فشار قلب پدرم را در آورده

گلبن عشق می دمد ساقی گلعذار کو؟                             باد بهار می وزد باده ی خوشگوار کو؟

امید که سال خوبی داشته باشیم...

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1389ساعت 18:41  توسط سارا  | 

مترسک را باد برد

جوجه گنجشک ها سیر شدند

 

 

(تصویر دختری که موهایش باز است و در مزرعه کار می کند چیزی تو مایه های حنا دختری در مزرعه هرچند تابه حال فیلمش را ندیده ام حالا شایدم هایدی به احتمال زیاد شایدم سارا کورو فلک زده که هی یه نفر گیر داده بود کجای فیلم کور میشه وقتی هم که فیلم تموم شد گفت:عنوان فیلم به فیلم نمی خوره چه فیلمای ضعیفی میسازن دارن دروغ گفتنو به بچه ها یاد میدن. بگذریم  این دختری که موهایش باز است و در مزرعه کار میکند روی آسفالت کنار جاده با گچ دایره می کشد و سوسک کنار جاده را وسط دایره می گذارد و با پا که روی سرش می زند سوسک که له میشود بلند می خنددد و دوتا دستش را باز می کند و روی یه تخته سنگ می ایستد بلند داد می زند:آی من خدا شده ام  

کاری به حرکات این دختر نداریم مهم این است در مزرعه ای در جایی پرت دختری خدا شده است )

ساسا:دیشب داستایوفسکی رو دیدم کلی حرف زدیم گفت مایاکوفسکی هم خوبه تو بهشته .

 البته کارای این دختر خیلی هم بی اهمیت  نیست(دختری با موهای باز در مزرعه)

بعدا اضافه شد :شک نیست زندگی یه بازیگری که بازیهایش را کسی نمیفهمد سخت تر از دلقکی است که از تعجب اینکه بهش سنگ نزدن می میرد ! قاتلم را شرحه شرحه برایم اسمس کردند.قاتلم سیاهت را در آور برایت سفید هدیه میاورم.کلمات را دور گردنشان میپیچانم و برگه را از زیر پایشان می کشم قاتل عزیزم تلف شدی !

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1389ساعت 20:6  توسط سارا  | 

فکری ملس،فکری آرامش بخش،فکرحبس ابدی در جایی دور از اجسام ،فکر ریختن پودر کف دست وبعد فوت کردن و نیست شدن ،فکر با کف دست گذاشتن روی مورچه قرمز و هی فشار دادن و جدا شدن دست و پا و ماندن چیزی تیره و مچاله شده،فکر تیغ کشیدن روی موهای مزاحم و سفید شدن جایشان رویای خوشی هست .

کلید را توی دستگیره بچرخانم و لباس هایم را عوض کنم ،پنجره را باز کنم و این پرده مزاحم را گوله کنم بیندازم بیرون. اکلیل های نقره ای را پخش کنم روی تخت و فرش ها.عروسک ها را کنار هم بنشانم و دم پلنگ صورتی را زیر فرش کنم که توی دست و پای بقیه نباشد. یادم باشد همه شیرینی ها را خامه ای گرفته باشم که مشتری هایش زیاد تر است تک شیرینی زبون را برای (امید)بگذارم که بیشتر دوست دارد.هی موهایم را مدل بدهم تا برسم به خانه اول دم اسبی و بعد به سیم آخر بزنم و باز بگذارم و پخش بشوند و گیر کنند به هر جایی که می خواهند. رژ را جیغ بزنم و با همان روی آینه خط بکشم دایره دایره دایره هایی که قطع میشوند و آن آخری که لنگ در هوا می ماند.کیف را دم دست بگذارم که دستم بتواند زیب ها را نشان بدهد که برای خودکشی تشویقم می کردند.آخر سر تیغ را از توی کشو بردارم و از همان خنده هایی بکنم که به گوش خودم هم نمی رسد. همان دقیقه آخر دیزایر بزنم روی لباس سفیدم و فکر نکنم به خط های آبی باقی مانده. دست بکشم روی آن رگ معروف و چند باری تیغ را رویش لمس کنم مثل همان وقت هایی که خانم پرستارالکل می مالد . بعدخون چکه کند روی شلوارم و درازنکشم کف اتاق و پاهایم بیایند تا برسند به شکمم و چشم بدوزم به دم پلنگ صورتی که از زیر فرش بیرون آمده است و بعد صدای درکه مشت می کوبند و لابدصدای دکمه ها که اعداد را فشار می دهند و بی بو بی بو . و پشت سر بگذارم چندمین آبروریزی را که با کمکم کنید ،غلط کردم خاتمه می یابد.

سارا نوشت:

۱دیوار کوتاه تر از من یافت نمی شود.

۲امید که سر و کارتان به اداره های سرزمین کور من نیفتد.

۳پارک خواهران ـپارک برادران.ایاب و ذهاب خواهران ـبرادران.مکان مطالعه خواهران ـبرادران .اردوهای بسیجی همگانی ؟؟؟؟چرا.و اعتراض یعنی بی حیا هستی ...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1389ساعت 17:30  توسط سارا  | 

برادران کارامازوف که از کتابخانه گرفته شد .جلد اول رفت توی کیفم درست توی زیب گنده وسط که جای خوب و شلوغی بود. لابد وقتی برادران داخل کیف شده اند همه صدایشان در آمده است که -سمت من نیا که دورت پیچیده می شوم ـ آهای دخترحواست کجاست ابروها تو بر می دارم -من باید کدوم درتو باز کنم ـقربونتون برم خوش اومدید.این آخری لابد صدای کارت دانشگاهم بوده است که چشم دوخته به جلد و خواسته گریه کند اما از ترس پاک شدن و لو رفتن فقط نگاه کرده است و هزار درگیری دیگر که حوصله ای برای شرح دادن نیست جز اینکه برادران بر منبر رفته باشند و هی گل گفته باشند و گند شنیده ....اما جلد دوم ماند توی دستم و خیابان خالی شد مسیری برای قدم زدن من و داستا و برادران و دختری ناشناس که روی جلد بود و مه و نامعلوم داشت به جایی نگاه می کرد که با تمام فضولی کردنم نفهمیدم .آفتاب همین خورشید خودمان و همان سکه ریچارد براتیگان گرام از روی بیکاری و مردم آزاری داشت می خورد توی سر من و همسفران.دو تا از برادران کلاه داشتند و خوش به حالشان بود یکی آنکه نیشش باز بود و دستش زیر کلاهش رفته بود و یا داشت می خواراند ویا لاپوشانی می کرد (این جا یاد پدرم افتادم که هر وقت کم می آورد دستش لای موها می رود و من ...می خندم )آن یکی هم با چشم های گشاد شده و لبی که بین خندیدن و حرف زدن دست از پا دراز تر مانده بود و یک چیز سفید به گمانم سیگار دستش بود(البته اگر آن زمان سیگار بوده باشد که به نظرم با تولد حضرت آدم قدس سره یک پا می رود)و آن یکی هم که سرش بی کلاه مانده بود دست هایش به حالت حمله به سمت همین آخری گارد گرفته بود و صورتش به دلیل لرزیدن دست نقاش ،عکاس چه می دانم بالاخره به دلیل پاشیدن رنگ یا خون قرمز شده بود .اوه چکمه هایش چه بلند و...بود جان می داد با دامن پوشیدن و توی تالار قدم زدن و به خنده ها محل نگذاشتن.ـسلام...سرم را که برگرداندم سرباز مملکت بود که پریده بود فقط عرض ارادتی کرده باشد وبعد دندان ها که یکی یکی پیدا می شد خبر از خر کیف بودنش می داد.ـ هه هه صدای فئودور بود که مجبور شدم سرم را پایین بیندازم و بروم در نقش دختری که اصلا سر به سر کسی نمی گذارد و جواب هیچ سلامی را نمی دهد.باد داغ که آمد توی نوشته ام می خواست بگوید کتاب روی دستم سنگینی می کرد وباد نمی گذاشت خیلی از کارهایی که دلم می خواهد را بکنم دیگر دوره رقصیدن و خبر به یار رساند باد تمام شده است این روزها باد که می آید فقط ریش های بلند را تکان تکان می دهد و بعد می کوبد توی صورت کناری ویا...(خیلی از حرف ها را هنوز رویم نمی شود بزنم).دختر ناشناس روی جلد به گمانم تکانی خورد،شال ها ریخته شده بودند وسط پیاده رو و زن ها که دورشان حلقه زده بودند و یکی یکی شال ها روی سر می رفت و همانی که به صورت نمی آمد انتخاب می شد و توی پاکت پیچ و تاب می خورد..زن نشته بود و چادر توی دهانش مانده بود و همان  دندان شکسته چادر را گرفته بود و دستهای دراز یعنی پول و این را فئودور خوب می فهمید. راه پاساژ را گم کردم و آبرویم جلوی همسفران رفت.بوووووق صدای موتور که تند از کنارم رد شد و کلاه دو نفر روی جلد بالا رفت و دوباره آمد روی سرشان .نمی دانم فئودور چه حرفی زیر لبش زد اما خودم به این فکر می کردم که اگر وسط خیابان ولو می شدم فئودور زیر کدام سقف مغازه از تابش آفتاب در امان می ماند و برادران و خواهر مقدس روی جلد به کجا راه می افتادند؟نه،من و این کتاب تیکه تیکه شده را چه کسی جمع می کرد و می انداخت توی سطل آشغال (البته کتاب جمع می شد تا سر همین چهارراه به فروش برسد.)پدیده ها از کنارم رد شدند موجوداتی عجیب که هیچ وقت به فایدیشان پی نبردم جز این که مثل خودم علت خیلی چیزهای سیاه باشندو خبر از نانی بیاورند که از دهان ما گرفته شده است و رفته توی دهان آن ها.از کنارمان که رد شدند صدای سرفه زیادی به گوش رسید (نمی دانم چرا سلفه نگفتم)پایم از سه تا پله و میله شکسته که رد شد صندلی ها خالی بود و هنوز نشسته پیشگفتار پرویز شهیدی (مترجم)و هشدار نویسنده خوانده شد.((در حقیقت ،در حقیقت این را به شمامی گویم :اگر دانه گندمی  روی زمین افتاده نمیرد ،تنها می ماند ،ولی اگر بمیرد محصول فراوانی خواهد داد))(انجیل به روایت سن ژان ،فصل ۱۲ آیه ۲۴)و صدای من به گوش فئودور رسید :به به چه قشنگ در حقیقت،در...وصدای فئودور که دست بر دار نبود تو هم از قرآنتان بخوان ـاذ..ا..شمس وکورت و..اذا..نجوم و ووسویرت(نمی دونم درست یا غلط )ـاین هم اون قد که که سر قبر مرده ها خوندن یاد گرفتی؟!و منی که خندیده بودم و خودم را روی صندلی تکان داده بودم و سری به این طرف و آن طرف چرخانده بودم تا فئودو رادامه اش یادش برود که خدا را شکر یادش رفته بود ....پشت کامپیوتر نشستم .فئودور با صلابت هنوز پشت جلد مانده بود و دست هایش توی هم بودند و روی زانوی فکر کنم پای سمت راست.داستا عزیز حتی تکانی نخورده بود که پالتو را از تن در آورد و پشت صندلی ،روی پا ،آویزان صفحه ها کند .نمی دانم شاید سیبری همیشه توی جیب داستا باشد پس حتما هویچ هم دارد من گشنمه .ـــــآقا موسش کار نمی کنه .ــــآره خانوم نمی دونم به خدا یکی موس نداره یکی دو ساعت می کشه بالا بیاد ...ــــباشه .باشه .ممنون.

توی تاکسی که نشستم ...درست نرسیده به میدان چ جلوی جایی که زیاد مهم نیست صدایی گفت:بچه تزار از پدرش بدتر شده است.

حرف های زیادی:یک:به قول داستان های مجله های آبکی (این داستان واقعی است)

دو :شاید داستا چیز هایی بیشتری از من دیده باشد

سه: به دلیل خجالتی بودن ، نوشته هایم باید ضربه های زیادی تحمل کنند که می کنند

چهار :این نوشته با شرمساری تمام تقدیم به روح داستایوفسکی می شودو تمام 

 و پنج لعنتی که پرید تا بگویم :اگر بین کلمات کلمه ای ناشناس یافت شد ببخشید که حرف های آدم های اطرافم هستند. وسط خیابان این ها نوشته شد

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1389ساعت 19:20  توسط سارا  | 

این جا آرمانشهر،مدینه فاضله ،اتو پیا همچین جاییست .حرفی برای گفتن نیست .(من تنها زمانی حرف می زنم که ازکسی،یاچیزی به ستوه آمده باشم توی این چهار دیواری هیچ چیز و کس خسته کننده ای نیست )صبح خورشید هست،بوی خوشی هست.شب ها توی خوابم از بلندی سقوط نمی کنم ،پاهایم نمی پرد .پاها که از زیر پتو بیرون می آیند پشه ها بهشان تجاوز نمی کنند و قرمز نمی شوند.سرم به میله تخته خواب نمی خورد.کسی پیدا می شود که رویش حساب کرد.خبری از عقده ای های تازه به دوران رسیده نیست.(خودشان پریدند روی برگه)راه درازی نیست که بخواهم قدم بزنم وسرم را مچاله کنم بین دستهایم یا دست مشت کنم و فحش بدهم به شاید همه.موسیقی پخش می شود. صدایی اجازه رها شدن دارد.دیواری هست که می شود رویش میخ کوبید و چسب زد و پوسترهایی را به خوردش داد که فقط خودم ازشان سر در می آورم و بس !می توانم فکر کنم که میمون ها هنوز موز می خورند؟و با خیال راحت گریه کنم به حال میمون های جدا از همدیگر توی قفس جلوی مغازه که می دویدند به هم برسند و نمی شد (البته فقط یکیشان می دوید)این جا می توانم تخمه بشکنم و جواب ایرانسل را بدهم که آرژانتین برنده می شود یا برزیل گرام.

(اما،اما ازاین چهاردیواری که بیرون بیایم...بماند که بماند(مثل تمام حرفهایی که ماندند وشایدپوسیدند)

  • به گفته صلاح الدین کریم زاده

روی دیوار

تصویری از بامداد

هوای تازه روی میز

دفتر خالی

پنجره ای رو به زمستان

و مدادی که پا ندارد.

 

عصر .ن: این قدر که دونگا(مربی برزیل) زد توی سرش از گندی که در راه بود خبر دارشدم .داور ژاپنی سیاه پوش خیلی آسیایی داوری کرد پایشان هرجا که باز می شود....ههه هههههههه هقق

+ نوشته شده در  دهم تیر 1389ساعت 18:45  توسط سارا  | 

قرار بود پست جدیدی که می ذارم اسمش بشه(همه چی نقطه چین می شود)که یه تقدیم طولانی داشت به:کسی که هیچ وقت این جا نمی آید محمد علی بهمنی.علت این هم که این به فکرم رسید اومدن بهمنی به دانشگاهمون بود و دیر کردنش که من ردیف چهارم هی انتظار کشیدم و کشیدم تا اومد خوب از این جا می فهمیم کسی که قراره بیاد می یاد حالا یا دیر یا خیلی دیر اما یه کسی مثل یه منجی...

حالا هم که اومدم دانشگاه تا خیر سرم یه کنفرانس بدم که فقط من هستم و استاد با کلی صندلی خالی که اصلا له له برای نشستن کسی نمی زنند ؟آخه خوب می دونند که چه...

از فردا هم فرجه خر زدن و خر شدن شروع می شه وب و این جور حرفا تعطیل(یه دوروغ) حالا موقش رسیده هی به خودم دری وری بگم که کاش تو طول سال می خوندم به جای این همه وقت تلف کردن وووواز همین حرفا که دانشجوها خوب بلدن بعد هم یه توبه زورکی برای ترم بعد که قراره با این ترم یه عالمه فرق بکنه و اصلا تقصیر من نیست که بدتر می شه که بهتر نمی شه (فقط خواستم یه پست بذارم گرچه ...ضرب المثل هم بلد نیستم همین و بس !)آآآآی امتحان لعنتی لعنتی لعنتی لعنت...راستی تحمل یه نفر خیلی برام سخت شده که فقط برای آبروداری باید با هاش کنار بیام هیچ کسی هم فکرشو نمی کنه کی هست.تا بعد

زور نوشت :از آخرین امتحانی بر  می گردم که کنفرانسش در سکوت من و ولوله صندلی ها بر گزار شد و یقین دارم سال بعد یا بعدتر هم بر گزار می شود فقط با این فرق که سکوت می شکند و صندلی ها به چشم نمی آیند و بماند که بماند به درک که حرفهایم همیشه می مانند به درک

کلید واژه های توی مخم: مهدی موسوی ، پست مدرن، پلمب غرفه ها ، خواب...

پاس شدم هه هه

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1389ساعت 8:51  توسط سارا  | 

می نشینی ،فکر می کنی ،چیزی هی به مخت فشار می آورد که د بگو .می گویی .قبول می شود . ناگهان اتفاق می افتد .هدف مشخص می شود .هنوز هم دو دلی .فکر می کنی .رهایت نمی کنند که مجبوری بروی .ذوق کش می شوی.سرت را روی بالش می گذاری،فکر می کنی ،هزار فکر ناجور بی سر وته ،هزار ودو سه فکر خام لعنتی.یاد گرما می افتی ،خورشیدی که می خواهد بسوزاند وبه روی خودش نیاورد .چیزی یک حس ملحدانه در مخت رشد می کند و می شود جمله ای شاید بی سر وته که خدا هم سر جنگ بانمایشگاه کتاب را دارد .

دو سه کتابی رفت توی کیفم ،جا مدادی را از عمد جا گذاشتم سنگینی اش دست و پا گیر می شد.آب معدنی رفت بین کتابهای توی کیف چیزی حتما بینشان رد وبدل شد که کتابها سرد شدند وآب معدنی...قرار بهم می خورد دیر از خواب بلند شدم اما زود دیر نشد.مترو شلوغ نبود چند تایی از این ور و آن ور هول  می دادند اما اگر عادت بشود دیگر زمین خوردن هم به چشم نمی آید. خط ها هی عوض شدند . تا مصلا ازدحام جمعییت همه چیز را به ذهنم منتقل کرد مثلا....اسمش را شنیده بودم .چند جایی هم دیده بودم .چند باری هم به زبان آورده بوداما امروز باهاش یکی شدم ذوق کش شدن را می گویم . از در مترو که خارج شدیم تیغ خورشید هی خودنمایی کرد وکرد وکرد .اطلاع رسانی ها جایی به ما نمی دادند .این آدم های لعنتی زرنگ تر از این حرف ها بودند که از وسط صف بزنند بیرون مثلا به این امید که خودشان پیدا می کنند ،چند تایی هم حالی می کردند که هی توی صف می زدند و چه قدر از این کارشان خوششان آمده بود مثلا آن قدر که لبخند می زدند و بعد آن کودک درون نامردشان را به نوشابه ای دعوت می کردند .آهان! کودک درون من حسابی موش شده بود نه بالا می پرید ونه پایین اصلا پیدایش نبود فقط یکبار دیدمش که کز کرده بود یک گوشه و به تیزی بقیه کودک درونها حسرت می خورد .از خیر اطلاعات(با این راحت ترم) هم که گذشتیم گوش دادیم به حس پوک و پوچ و بین غرفه ها غرق شدیم .آن قدر غرق شدم که فقط یک چیز توانست نجاتم دهد آن هم :به کتابهای ادبی تخفیف آن قدر کم بود که اسمش را نیاورم بهتر است به جایش انگلیسی تا دلتان بخواهد حرف حرف مشتری بود فروشنده فقط سر تکان می داد ودست می کرد نایلونی  می آورد تا سی دی و کتاب را تویش بگذارد.درست همین جاها بود که حس کردم از غرق شدن نجات پیدا کردم چون فهمیدم مرده ام (آی فرزانه)وبعد یک صحنه ناگوار که فقط سکوت میکنم هرچند منفجر می شوم همین و بس!گشنگی درد بدی می شود و فحش نثار می کند به قوانین الکی که باید همه چیز سر جای خودش باشد تا مکان مشخص نشود حق خوردن سلب می شود .زیر چادری می رویم و آن جا دست وپا می زند بین دستهای دختری ((مسیح باز مصلوب))ومن کودک درونم پر پر می زند که نمی تواند سر بحث را باز کند وبگوید این کتاب محشری است .وسریع راه را کج می کنیم به نا کجا به خراب آباد به سبزه های کچل.

چندتا کتابی که قرار است توی قفسه بغ بنشینند و نگاه کنند چه کسی قرار است بخواندشان توی دستم گرم صحبت بودند و بعد راه رفت ورفت رفت تا جایی به اسم مترو.

عینک دودی اش کل صورتش را گرفته است  .موهای زرد روی عینکش اذیتش می کنند .می خواهد جای کتابها عوض شود .پس عوض می شود کودک درونم مطیع شده است.دلم از خیلی روزا با کسی نیست/تو دلم فریاد وفریاد رسی نیست/ شدم آن هرزه گیاهی که گلاش پرپر دستهای خار و خسی نیست/دیگه دل با کسی نیست.فروغی دارد توی گوشم می خواند و چشم هایم در می آید .کلاه گیس بر داشته می شود .عینک در می آید. دستمال کاغذی کشیده می شود روی سایه های رنگی اکلیلی. ریمل دستمال را سیاه می کند. قرمزی بیشتر توی چشم می زنند .ـ جناب سرهنگ توی موقعیت قرار گرفتم .ـخانم خودکار.ـبفرمایید.ـداشتم می رفتم عروسی خبر دادند باید فروشنده ها رو بگیرم. چشم هایم از حدقه در آمدند آن قدر که اشاره می کنم فرار ...چادر مشکی روی سرش می رود کش هم دارد از آن هایی که ...همه بر می گردند . باید جواب هزار نه شاید چهل چشم را بدهم .قرار است بیسیم بیاورند.همه چیز برایم عادی است سالهاست به این سالوس بودن ها عادت کرده ام.از آوردن ادامه اش کم می آورم .از اینکه بگویم زنهایی که می گویند موها تو.مانتوها بلند.بوت ها در آورده.حالادر ماه فاطمیه خودشان عروسی دعوت می شوند .وبعد راهی می شود و کارت ماموریت توی دستش له له می زند مخم تاب می آورد ونباید به روی خودم بیاورم .باید گوش بدهم به حرفها.ـــ نگا مامورایه دولتو. ـ.ــــخانوما چرا این قدر تعجب می کنید مگه خانم مارپل رو ندیدید .ـــبابا دروغ می گفت مامور نبود. ــــ عجب آرایشی کرده بود . ـــــ (مجبور می شوم زمزمه کنم)واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند / خود به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند.

  (ثبت نیمی از مشاهدات من به نظرم بهتر می شد اگر نظر خودم را اضافه نمی کردم .شد.همین و بس !) شاید به خاطر کودک درونم ۱۶/۲/      قابل توجه یک هکر مهربون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1389ساعت 18:38  توسط سارا  | 

بی چاره پرنده باز شمالی را کشتند که بر کنار دریا می رفت با پرهای رنگی در باد

چندان که دانستند دهانش بوی عطر پونه می دهد او را کشتند

گفتند ظاهرا او  نماد چیزی بوده است در این حوالی

وگرنه چرا پرنده!چرا پونه!چرا باد!

بی چاره پرنده باز شمالی را کشتند که چشم چینی آبی رنگی داشت پر از صدف های دریایی

 

 

 

 

 

دست مریزاد آقای حمید نعمت الهی . قضیه قضیه این مردم است که ...

باید اضافه کنم عنوان را خودم گذاشتم چون با چین یکم مشکل دارم (توی شعر همین و بس!)

 

 

دور از تمام ماجراها :این شپش گوشتی این آدم ادم اضافی این ...(نشد نگویم)

 

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:47  توسط سارا  | 

(به این نتیجه رسیدم و فکر کنم رسیدیدکه نوشته هایم سیاهی شاید کم رنگ و یا پر رنگی دارند که کشت وکشتار زیاد است و یاس اگر بال بال نزند حکمرانی می کند آمدم بنویسم از حرفهای قشنگ وامید دهنده .نوشته های زیر در آمد:

من ببر نیستم پیچیده به بالای خو تاکم *را شروع به خواندن کردم از صفحه اول که چیزی نفهمیدم وگفتم صفحه های بعد حال و هوای خواندنم روی داستان تاثیر می گذارد وحتما همه چیز را آن طور که دیگران فهمیده اند می فهمم یا خودم ...

در اتاق زده شد وتفسیر سوره بقره قسمت سوم آورده شد .ان الذین کفرواسواءعلیهم اانذرتهم ام لم تنذرهم لا یومنون (۶)ختم الله علی قلوبهم وعلی سمعهم وعلی ابصارهم غشاوة ولهم عذاب عظیم (۷)کسانی که کافر شدند برای آنها تفاوت نمی کند که آنان را (از عذاب خداوند)بترسانی یا نترسانی ایمان نخواهند آورد.خدا بر دلها و گوشهایشای آنان مهر نهاده و بر چشم های آنان پرده افکنده شده و عذاب بزرگی درانتظار آنهاست .

خواستم قرآنی بنویسم که به عرب ها بها داده نشده باشد وخدایی بشوم که از ترس داد و بیداد  بی جای عرب ها به ایران پشت نکرده باشم که نوری آمد و گفت دست نگاه دار ای بنده...

وللله...فرقی نمی کند کدام بنده ای گمراه شود یا پیامبر بشود که از قبل خودش همه را هر جور خواسته بلایی برایش کنار گذاشته است (درست مثل کشور عزیزم ...که از قبل ...)آخر با عقل من که جور در نمی آید وقتی که بر دل و گوشی مهر نابینایی و کر بودند زده اند آن هم به دست خدای بزرگ و بخشنده ودانا دیگر این کافر های بخت بهشان روی کرده  الله الله سر بدهند. برایشان تفاوت ندارد از عذاب بترسند یا نترسند که از قبل نوع عذاب و زمان عذاب مشخص شده است .ایمان نمی آورند چون راهی نیست صراط المستقیم را خدا بسته است (خدا هر که را بخواهد هدایت می کند ) باید حساب کارمان را بکنیم که اوضاع دنیا پارتی بازیه و ما هم (من)پیامبر و امامی در اجدادم پیدا نمی شود و عذاب در راه است آه مرا ببخشید ای کشیشان مسیحی و ای شیخ های عرب !

(اگر اشتباهی در کلام است به زمان بر می گردد و به این داروین که پا برهنه آمد وسط پس حتما به داروین بر می گردد!نه به خودم بر می گردد و بس)یک چیزی به اسم کودک درون.

 *محمد رضا صفدری.

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1389ساعت 12:15  توسط سارا  |